X
تبلیغات
هیچ


هیچ

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگست امروز؟



 از بي اعتباري دست خط هاي کهنه ام 
به روياهايت بر خاک مرده ام
از دستهاي خالي منو سرماي اين زمستان
به دهان باز و بخار پيشاني ام
از تنهايي من توي کوچه هاي متروکه تنت 
 به آغاز دوباره با زلفهي ريخته روي پيکرت
از تکرار بوسه هامان در پي شبهاي ترديد
به دستهاي خالي من و انتظارات بي ترديد
از رفتنم کنار پنجره اتاق رو به خاطراتم
به روشن کردن سيگارم در تنهايي افکارم

"behnam"
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 12:46 توسط سایه امید| |

معلم پای تخته داد می زد


صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود


ولی ‌آخر کلاسی ها ،


لواشک بین خود تقسیم می کردند


وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد


برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان


تساوی های جبری رانشان می داد


خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک


غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت


یک با یک برابر هست


از میان جمع شاگردان یکی برخاست


همیشه یک نفر باید به پا خیزد


به آرامی سخن سر داد


تساوی اشتباهی فاحش و محض است


معلم
مات بر جا ماند


و او پرسید


گر یک فرد انسان، واحد یک بود آیا باز


یک با یک برابر بود ؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت


معلم خشمگین فریاد زد


آری برابر بود !


و او با پوزخندی گفت :


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود


آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود


وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت


پایین بود !


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود !

اگریک فرد انسان، واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت

 بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست

 
خسرو گلسرخی


در سال ۱۳۵۰، نوشته‌ای از او در ماهنامهٔ نگین با سرنبشتهٔ «گرفتاری شعر در شبه‌جزیرهٔ روشنفکران» به‌چاپ رسید که بسیار گفتگوبرانگیز بود. گلسرخی در این نوشته شاعران آن روزگار را سرزنش می‌کرد که:

شاعر که ناخواسته و نادانسته زیر نفوذ سیاست هنری روزگارش قرار گرفته‌است... او از کلمات و شرایط عینی زندگی می‌ترسد. شاعر در مقام تولیدکننده‌ای تکیه زده که منطبق شدن کالایش با ضوابط جاری حتمی می‌نماید. آیا شعر نمی‌تواند دهان‌به‌دهان جریان و هستی گیرد و گردن نهادن به ایجاد آن گونه کالا ضرورت دارد؟... شاعر جا خالی کرده‌است. او گوشه‌نشین، حاشیه‌پرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته‌است... شاعر چون در کوران واقعیات نیست، چون در زندگی روزمره در میان مردم دیده نمی‌شود، شعر او نه رنگی از مردم دارد و نه رنگی از زندگی."

در مردادماه همان سال، بخش نخست نوشتهٔ دیگری از او با عنوان «سیاستِ هنر، سیاستِ شعر» در نگین به چاپ رسید. او در این نبشته گروهی از شاعران از فرنگ برگشتهٔ آن دوران را سوداگران هنر و عروسکهای کوکی خواند و نبشت

«ما شاهدیم که این ٌعروسکان کوکی ٌ معصوم! مشتی کلمات قصار از قلب پر عفونت سیاست هنر سوداگرانه حفظ کرده‌اند و هر جا که فرصتی دست می‌دهد، همان‌ها را تکرار می‌کنند: ُهنر مردم یعنی حرف مفت، حالا هنگام آن ست که در بند معماری شعر باشیم»

بخش دو دیگر این نبشته در شهریور ماه در نگین چاپ شد. این مقاله سپس در کتابچه‌ای از سوی انتشارات (کتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور چاپ شد.ورا که سپس ساواک از دنبالهٔ چاپ آن در نگین پیش گیری نمود. از دیگر نبشته‌های مهم خسرو در نگین، می‌باید همچنین از نبشتهٔ او در یادبود پنجمین سالگرد مرگ فروغ نام برد او در این باره نوشت:

«او زیبایی را در بافت خشن زندگی جستجو می‌کرد. شعر فروغ، شعرهای اجتماعی او، شاید مردمی ترین شعر روزگار ما باشد»

- دفاعیه او در دادگاه مشهور شد. این دفاعیه با سانسور در همان زمان حکومت پهلوی از تلویزیون پخش شد ولی بار دیگر به صورت کاملتر در اولین روزهای سقوط شاه در پنجمین سالگرد اعدام او در شب 29 بهمن ۱۳۵۷، برای پخش از تلویزیون سراسری ایران، به روی آنتن رفت. به سبب فشار رسانه‌ها و سازمان‌های دادخواه جهانی شاه اجازه داد تا از دفاعیات گلسرخی در دادگاه فیلمبرداری شود. خسرو در دفاعیات خود، دادگاه را فرمایشی خواند و گفت:

"در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنان‌که گفتم من از خلقم جدا نیستم، ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می‌کند، یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است. یک سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است که به نام اداره نگارش خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود. در حالی که در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست، و بدین گونه‌است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوا کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده‌است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام خفقان، می‌توان جلوی اندیشه را گرفت؟"


 هرچند مدتی ایست که از سالگرد اعدامش میگذرد ،ولی حرفایش در بیدادگاه شاه از ذهنم نمیرود.

ما مردمان این دیار فراموش کرده ایم ، که چی از زندگیهامان انتظار داریم.

با زنجیرهایی که به پاهامان بسته ایم، حرف از فتح قلعه هایی که در بلندترین قله ها هست مزنیم. کاش کمی سکوت می کردیم به حال خویش. خود بهتر میدانیم که چه گونه در فکر فریب هر روزه خویش می گردیم.

همیشه فاصله ایست بین نگاه و پنجره.

 


نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:8 توسط سایه امید| |

حال این روزهای من...

دود پیپ و بوی کاپتان بلک

آهنگهای شاهین و سمفونی پنجم بتهون

گم شدم توی دود و خیره شدم به پلکهام

سیاهی سیاهی سیاهی

هیچ هیچ هیچ

...

کاش یه راهی بود

این شهر این خیلبون و این کوچه

این مردم...

جایی که حضور هیچ کسی حس نکنم







با تمام وجود غمگینم مثل وقتی که زن نمی سازه


مثل وقتی که دوست می میره مثلِ وقتی که تیم می بازه

 

با تمامِ وجود غمگینم مثل ِ اوقات  تلخِ تنهایی

 

فکر کردن به سکس با رویا شرم احساس ِ زود ارضایی

 

با تمام ِ وجود غمگینم لول تریاک زیر  این تخته

 

دست و پاهامو با طناب نبند ترک اعتیاد واقعا سخته

 

با تمام ِ وجود غمگینم مرگ، جزئی ازآرزوم شده

 

بهتره، شعرمو شروع کنم بازسیگار من تموم شده

 

با تمام ِ وجود غمگینم شادی ام مال  سالها قبله

 

چشم ِ باز ایستاده می خوابم مثل  اسبی که توی اسطبله

 

با تمام ِ وجود غمگینم کشورم نفت به جهان می ده

 

شهرونداش مثل سربازن همه چی بوی پادگان می ده

 

با تمام ِ وجود غمگینم تشنه ام، مثل  فیل  بی خرطوم

 

رو سرابم دقیق شه چشمام، عاج من خرد می شه با باتوم

 

با تمام وجود غمگینم حقِ آزادیم انتزاعی شد

 

وای هفتاد میلیون مثه من... درد شخصیم اجتماعی شد

                                                                                              "شاهین"



"کاش روزی باشه که من بمیرم و با مردن من دیگران بیدار بشن"

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 22:15 توسط سایه امید| |

انتها ی یک سال

انتهای هرچه که تا به امروز زندگی بودند

یکی یکی  مثل برگهای پاییزی ریختند

سکوتم به اندازه ی یک کوه بلند

...

ای توی وطن خودت غریب

میبینی چطور خودشون می برند و می دوزند

مادر بزرگم میگفت:" شما جوونا چرا تاوان کارای هم نسلای ما رو میدین؟

نمی خواین دیگه رو پا خودتون وایسین."

چه می شه کرد وقتی همه گوشها کرند و دلها مرده

تو زمونه ای که آیینه ها به ما دروغ می گن

ثانیه ها و دقیقه ها از هم سبقت می گیرند

روزها از پی هم میگذرند که سال به آخر برسه؟

کاش زمستون که تموم شد پاییزی دیگر توی راه نباشه؟؟

...

  بوی عیدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گیمو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!
بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گیمو در می‌کنم!


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:33 توسط سایه امید| |

 طفلی به نام شادی.. دیریست که گم شده است

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند.به بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد

ما را خبر کند

این هم نشانی ما

"یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر"

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 10:32 توسط سایه امید| |

"ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم.

با صدای ناتوانتر زانکه بیروم آید از سینه

راویان قصه های رفته بر بادیم."


  • ما هر دو  در مقیاس های متفاوتی زندگی می کنیم،

              و تو مثل گالیور در سرزمین کوتوله ها وارد زندگی من شدی.

  •  یکبار زندگی کردن مثل اصلا زندگی نکردن است...

         و گاه چنان سنگین میشود سبکی تحمل ناپذیر هستی.

  • زندگی فقط یکبار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را از نادرست تمیز دهیم.
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 18:7 توسط سایه امید| |

 

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگست امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آنچه ميبينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آنچنان نزديك است
كه چو بر ميكش از سينه نفس
نفسم را بر ميگرداند.
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.
نفسم ميگيرد
كه هوا هم اينجا زنداني است.

 

هرچه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است.
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي‌انگيزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو ميريزد.

ارغوان
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان
پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي برين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان
خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه مي‌آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان
بيرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 19:24 توسط سایه امید| |

سرابی هست که وقتی میرسی آب باشه

با یه لذت واقعی حال از ته دل ، واقعی

هنوزم یه حرفی هست تا دل آدمو بلرزونه

چشات پر از اشک شوق

 گونه هات خیس از اشک شوق

 هنوزم روی زمین

 یه بهنونه ی پیدا میشه

گریه هات همه واسه اون

 خنده هات همه واسه اون

...؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 19:25 توسط سایه امید| |

-  وقتی کلمه کنار کلمه بنشیند جایی دارد..

-تمام زنگ تفریحمان را یک انقلاب میدزدد.

-مسیر را اشتباه رفتیم راه نه بیراهه رفتیم.

-و مردمی که هیجان دوست و شخصیت پرستند.

...

بگذر و بگذار که زمان بگذرد


 pinkfloyd

 متن و ترجمه آهنگ BREATH IN THE AIR:


Breathe, breathe in the air
Dont be afraid to care
Leave but dont leave me
Look around and chose your own ground
For long you live and high you fly
And smiles youll give and tears youll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be

نفس بکش,در هوا نفس بکش
از نگاه کردن به دور و برت نترس
اينجا رو ترک کن ولي منو ترک نکن
به دور و بر نگاه کن و زمين خودت رو انتخاب کن
براي عمر دراز و پرواز بلندي که داري انتخاب کن
و لبخندهايي که بر لب مياري و اشک هايي که مي ريزي
و هر چه را که مي بيني و به آن دست مي زني
هميشه همه ي زندگي تو خواهد بود.

Run, rabbit, run
Dig that hole, forget the sun,
And when at last the work is done
Dont sit down, its time to dig another one
For long you live and high you fly
But only if you ride the tide
And balanced on the biggest wave
You race toward an early grave.

 

بدو خرگوش,بدو
لانه ات را بکن و خورشيد را فراموش کن
سرانجام وقتي کار تموم شد
از پا ننشين,وقت کندن لانه ي ديگر است
براي عمر دراز و پرواز بلندي که داري
اما اگر بر موج دريا سوار بشي
و تعادلت را بر روي بلندترين موج ها حفظ کني
زودتر به سوي گور مي شتابي


وقتی که...(شاهین)

وقتي كه كاندوم كاپوت بود زشت بود، بد بود
وقتي كه سردار سپاه بدلي از ممد بود
وقتي كه هروئين و سرنگ هدفمند بودند
وقتي كه مسكن ها خودشون دردمند بودند
وقتي كه جنگ نبود سقف سوراخ خونه زير بمب "باران" بود
وقتي كه جنگ نبودو مغزها زير"بمب باران" بود
وقتي كه دراكولا براي برادرم "گشت" بود
وقتي كه مركز دنيا براي من رشت بود


وقتي كه انقلاب خم شد به خاوران رسيد
وقتي كه نامه هاي جمكران به جماران رسيد
وقتي كه زن هنوز زن نشده بود "مادر" بود
وقتي كه دوسته دوسته خواهرم خواهر بود
وقتي كه مقنعه ها هنوز لب شتري بودند
وقتي سواران حسين لات هاي موتوري بودند
وقتي تویى و بغض طنز و طنز بغض آلود
وقتي تویى و يك گله عالم مردود
وقتي تویى و توبه و شعرهاي دست به عصا
وقتي تویى و فكر شاشيدن به اين دنيا


وقتي كه توت فرنگي و موز تو بهشت مجاني شد
وقتي كه عشق بازي چشم و پستان پنهاني شد
وقتي كه تام ، جري رو جر دادو تا آخر خورد
وقتي كه فكر هجده ساله ام رو پريود يه دختر برد
وقتي كه با مشكي رنگ عشقه پوك شديم
ديدي كه چطور با دياپازم هاي شكسته كوك شديم
وقتي كه ياد تو شورت و سجاده ام رو تر ميكرد
وقتي كه بيست سالگيم در كوچتون خطر ميكرد
وقتي كه "شاملو" پا نداشت ، معلم هزار پا بود
وقتي كه "نصرت" پشت ميز نبود ، روي تخت تنها بود


وقتي تویى و بغض طنز و طنز بغض آلود
وقتي تویى و يك گله عالم مردود
وقتي تویى و توبه و شعرهاي دست به عصا
وقتي تویى و فكر شاشيدن به اين دنيا
وقتي اصلاح طلبي و رفورميسم شبيه هم بودند
وقتي انقلابي ها خم شدند يا كه كم بودند
وقتي كه ريش ها ته ريش و ريشه ها زير تيشه شدند
وقتي كه "باكري" و "همت" ها سياست پيشه شدند
وقتي كه فريدون اووردوز كرد ، مرد
وقتي كه بيست ميليون رأي رو باد با خود برد
وقتي كه عباء ها شكلاتي ، سفيد ، زرد بودند
وقتي كه آزاد بوديم و آزادي ها شكل درد بودند
وقتي كه سينما كارگردانش باتوم دار بود
سينما نبود ، سيرك بود پر از "هديه" و "گلزار" بود
وقتي تویى و بغض طنز و طنز...

وقتي كه زن من و دختر تو و مادر شما يعني "داف"
وقتي كه رپ قي شد از گلوي هر لومپن علاف
وقتي كه شبه ماركس روي سر دريدا بود
وقتي كه دالي پشت بوم فريدا بود
وقتي كه حسين كاخ سفيد داشت ، باراك شد
وقتي كه نماينده ما توي آمريكا ناياب شد
وقتي كه به سياست خنديديم و سياست به ما خنديد
وقتي كه طنز پارازيت داشت ، فركانس ها گنديد
وقتي حقوق بشر بازي و استراتژي بود
وقتي وطن كوروش و چلو كباب و نوستالوژي بود
وقتي كه ، وقتي كه اتفاق مي افتاد
از پشت پرده كسي به ما بيلاخ نشان ميداد
وقتي تویى و بغض طنز و طنز بغض آلود
وقتي تویى و يك گله عالم مردود
وقتي تویى و توبه و شعرهاي دست به عصا
وقتي تویى و فكر شاشيدن به اين دنيا
وقتي...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:12 توسط سایه امید| |

شاید این روزها توی سردی شبهای که پر از تشنج است برای من  چیزی به اندازه سکوت شب و خواندن شعری از فروغ لذت بخش نباشد...

چه درک زیبای می توان داشت از این شعر که هر بار خواندنش یک حس تازه یک تامل دیگر به زندگی..

همیشه بنظرم میرسید که شعرای فروغ مثل آهنگهای پینک فلوید.هیچگاه تکراری نمیشوند.هیچگاه تکرار نمی شوند. و چه عمقی درون این اثار است.و چقدر حقیقی هستند...

بالای در ورودی تعمیدگاه فلورانس ،تابلوی spes اثر اندره دو پیزانو.

زن نشسته است و دست ها یش را نومیدانه به سوی میوه یی دور از دسترس دراز کرده است، و با این همه او بال دارد. هیچ جیز حقیقی تر از این نیست. 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:10 توسط سایه امید| |

باور نداري جمازه ها
مهتاب در كوهان دارند؟
اگر رنگ زرد تمام شود
با چه نان بپزيم؟
كدام دشوارتر است
پاشيدن بذر يا درو كردن محصول؟
هندوانه به چه مي خندد
وقتي خنجر به گلويش مي نهند؟
چرا پنجشنبه وسوسه نمي شود
پس از جمعه بيايد؟
در اين سپيده دم بايد
از ميان دريا و آسمان يكي را انتخاب كنم؟
چه كسي مي تواند دريا را متقاعد كند
كه عاقل باشد؟
آيا اقيانوس باد ها هم
جزيره و درخت دارند؟
پرتقال ها بر درخت
آفتاب را چگونه تقسيم مي كنند؟
چرا ياد نمي دهند هلي كوپتر ها
از پستان آفتاب عسل بمكند؟

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 14:28 توسط سایه امید| |

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم ، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

فروغ فرخزاد

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 14:5 توسط سایه امید| |

اين مثنوي ، حديث پريشاني من است                      بشنو كه سوگنامه ويراني من است

امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام                             بلكه به يُمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي كه غزل بگو، غزلم شور و حال مرد                      بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد

گفتم كه مَرو كه تيره شود زندگانيم                                 با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم

گفتي كه «زمين مجال رسيدن نمي دهد                          بر چشم باز، فرصت ديدن نمي دهد

وقتي نقاب، محور يكرنگ بودن است                         معيار مهر ورزيمان، سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشق بازي است           اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست ، فاجعه قرن آهن است               من بودني كه عاقبتش نيست بودن است»

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام                            فهميده ام كه خوب ترا بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شكسته ام                         بگذار صادقانه بگويم كه خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق                                              اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

مرا به ابتذال نبودن كشيده اند                                     روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياكار زنده اند                                     اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند

يعقوب درد مي كشد و كور مي شود                       يوسف هميشه وصله ناجور مي شود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند                               منصور را هر آينه بر دار مي زنند

اينجا كسي براي كسي، كس نمي شود                        حتي عقاب در خور كركس نمي شود

جايي كه سهمِ مرگ به جز تازيانه نيست                       حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما مي رويم چون دلمان جاي ديگر است                      ما مي رويم هر كه بماند مخير است

ما مي رويم اگر چه ز الطاف دوستان                         بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است

دلخوش نمي كنيم به عثمان و مذهبش                            در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است

ما مي رويم مقصدمان نامشخص است                  هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است

«از سادگي است گر به كسي تكيه كرده ايم                  اينجا گرگ با سگ گله برادر است»

ما مي رويم، ماندن با درد فاجعه است                            در عرف ما نشستن مرد فاجعه است

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 22:18 توسط سایه امید| |

 در تاریکی چشمانت را جستم ،

 در تاریکی چشمانت را یافتم و شبم پر ستاره شد

 تو را صدا کردم ...

 در تاریکترین شبها ، دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم ..

. به سوی من آمدی ...

 با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی ...

 برای لبهایم با لبهایت برای چشمهایم با چشمهایت ...

 با تنت برای تنم آواز خواندی ...

 یاد شبی که در آغوش من خوابیدی

یاد شب ها خوشی که تو دفتر شعرت را باز می کردی

از میان آن برایم شعر های فروغ را  خواندی

باصدای شاد و معصومانت...

(امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد...)

  ...

باورم شد که شعر فروغ را می فهمد...

افسوس...

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

 ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زالودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مزگان من

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

 این دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

 ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گرکه در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

 

درد تاریکیست درد  خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلبودن به چرک کینه ها

 

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

 

 آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

 

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بو هم آغوشی گرفت

 

 

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد وسیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

 

 ای بزیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

 

 آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

 

 آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

چلچراغی در سکوت وتیرگیست

 

 عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

 این دل تنگ من واین دود عود؟

در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش واین آوازها؟

 

 

ای نگاهت لای لای سحربار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

 

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر

اینهمه آتش به شعرم ریخته

 

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

بیادت هست؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 22:52 توسط سایه امید| |

کاش میتونستم چیزی بگم ...نه امیدی...نه نشاطی...حیف امید...

کاش یکی بیاد این حلقه داررو از گردن این جسده مرده ببره. شاید که خغد شوم پر بکشه بره از این دیار...

 جمعه
جمعه ساكت
جمعه متروك
جمعه چون كوچه ها كهنه ، غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي كشدار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم



خانه خالي
خانه دلگير
خانه در بسته بر هجوم جواني
خانه تاريكي وتصور خور شيد
خانه تنها ئي وتفال و تر ديد
خانه پرده ، كتاب، گنجه، تصاوير




آه،چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه ،چه آرام و پر غرور گذر داشت ......


تمام این شعر كه سه وا‍‍ژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسرودهام

میخواهد بگوید

كه هوا برای زندگی كافی نیست و نور نیز لازم

وابن میرساند كه اگر رسانا باشد شعر

انكه میسراید میتواند مرده باشد

ومیتواند كورکامل

و این میرساند كه انكه میسراید عاشق است

كه كور میتواند باشد

پس:هوا را از او بگیر           خنده ات را نه

هوا را از او بگیر                گریه ات را نه

كه موی به چشم نامده ات هم مازاد بر مصرف من است

من همان  هشتاد برگ برجسته ی یك خطم

وتو زیبا نفس نا سلامت منی اکنون

اصلا تو خورشیدی

از این شعر تكراری تر ممكن است؟

اصلا تو شراره ای

نه همان خورشیدی

كه پشت ابر نماندهای و نمی مانی و نخواهی ماند نمانی خواه

سی ها سال میگذرد که بتوانم كه تشدید بر سلامتم بگذارم.اگر تو بخواهی

و تو.ای تو

نا سلامت كرده مرا و سلامت میكنم

هوا را از من بگیر                   خنده ات را نه

هوا را و فضا را از من بگیر

قضا را و فضا را از من بگیر

حض ها را از من بگیر            خنده ات را نه

نور را از من بگیر                  شعله ات را نه

وفا را از من بگیر    گریه ات را نه

حالا لختم و پختم از دستت دیگر

مرده ام فكر كنم     اما خنده ات را نه

بعید است زنده باشم         مرده ام

سعید است دستی كه پاره میكند گرده ام

سعید است

امامی است

سعید امامی است

من قتل های اخیر زنجیره ای توام

من هم جیره ای تو

كه جیره را    شیره را      ازمن بگیر         

باغ پر خنده ات را نه

كشته اند مرا لبانت و دندانانت

و همه ی آن رسته ها بر جانانت

كشته اند و جسدم در جایی پنهان است

توای که می شناسمت آیینه بردار

ای سردار ایینه ای نظر می کنی بر ایینه

چون نظر کردی بر ایینه جسدم بر تو پنهان است

لاله روییده است بر کفنم

كشته اند و زیر لاله ی گوشت انداختند

همان هاله ی لاله ی گوشت

كه ابتدا اغاز تمام جهان بود

جهان را از من بگیر

امان را  خزان را  باد وزان را

ای باد وزنده از برج

پرتاپم كن كه بیفتد این شاعر تمام این شعر ها

که بی افتد مرده مرده زیر لاله روییده

سی ها سال چل ها سال میگذرد

که آن زیر پنهان است

هوا را از او بگیر  

هوای وزنده باد وزنده را از من

که خودمم هم اوی که شعر تکراری می سرایم

من كلیشه ام هشتاد برگ برجسته یک خطََََ  دو خط هم باشد

عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه آفتاب گردان را میان قوطی کبریت ریختن

ازاد نمیشود عشقم

عشق یعنی از دگر اویختن

وقتی تمام جهان در راه است و ول است و رهاست

پس: رها را از من بگیر         خنده ات را نه

خطا را از من بگیر               گریه ات را نه

زود

وفا را

صفا را

نگارا

نه زود

...

تمام این شعر قبل از این كه بسرایمش میخواست همین را بگوید

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 23:2 توسط سایه امید| |

چند وقته افسار زندگیم از دستم در رفته ! خودمم نمی دونم دارم چی کار می کنم یا اصلا باید چی کار کنم ؟ حال و حوصله ای ندارم ! کلافه ام...

وقتی این آهنگ وگوش میدم بغض گلوم و می گیره...

گذشتم از او به خیره سری  !! گرفته ره مه دگری...


کنون چه کنم با خطای دلم ؟؟  که رفت زبرم آشنای دلم!



و هیچ چیز مثل سابق نیست, همه چیز عوض شده

و دیگر تو...

این درد زیادی واقعی است چیزهای زیادی وجود دارند که زمان قادر به پاک کردنشان نیست...به سختی تلاش کردم تا به خود بگویم که تو رفته ای اگرچه هنوز هم با منی...من خیلی وقت است که تنها هستم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 18:52 توسط سایه امید| |

وقتی خیال و خاطرات این چنین راک میزنند

دست ها و رنگهایم بر همه تان فــاک میزنند ...

  •  

  • انگار تو این روزای بارونی راهی جز نشتن توی اتاقم ندارم. جبران دیروزه. وقتی قدم اولی که گذاشتم روی برگهای خشک درختهای تبریزی. و صدای رودخونه پر آب که  توی بیشه ها و کوهای اینجا میپیچید منو با خود به دنیا دیگه برد. دیگه خبری از صدای بوق ماشینهای لعنتی نبود. دیگه مجبور نیستم برا رد شدن از خیابونای شلوغ دستاتو بگیرم. و نگران اتفاقی نیستم. اطرافم پر از درختایی اند که فقط تنه های خیس شون رو میبینم و نوک شاخه هاشون نزدیک ابرا. بارونی که آهسته به صورتم میزنه و همه ی خاطرات و احساسهای گذشته رو بیادم میاره. همینجا بود آره کنار همین درختی که حالا فقط تنه بریدش مونده دستمو گرفتی نیمه های شب بود. و همه باهم رفتیم کنار این رود، رودی که شاهد قشنگ ترین روزای زندگیم بوده... یادم نمیره بهم گفتی اولین خاطره که ازم یادت میاد  شبی بود که کنار  همون پل قدیمی نشسته بودیم،دم دمدمای صبح بود و سردت بود و من کاپشنم رو از تنم دراوردم و روی شونه هات انداختم. یادم میاد آتیشی روشن میکردیم و ساعاتها می نشستیم کنار آتیش وبه صدای آب گوش می کردیم... شبهای تابستونی که دیگه تکرار نمیشن...

حالا من  اومدم بیشه های پر از خاطره تا شایداین  حس لعنتی..برای همیشه دفن بشن... شاید این دل مردگی ها به آخر برسن...

 


این روزها گوش دادن به آهنگهای فریدون فروغی عادت هر روزم شده. و این دیوان فروغ که جز وجودم شده و هرجا میرم تو دستم. و به تلافی دیروز باید بشینم پشت پنجره با دود پیپی که همه جا رو گرفته و دیگه به هیچ چیز فکر نمی کنم... 

 دیگه دل با کسی نیس

دیگه فریاد رسی نیس

آسمون ابری شده

دیگه خار و خسی نیس

بارون از ابرا سبکتر میپره

هر کسی سر به سوی خودش داره

مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم

دیگه هیچ کس دلمو نمیبره

...

 

  •  "در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد....""

بازیچه دست زمان در این دنیا ماندن چنان

افسرده و حیران

 سر گشته و نالان

چون آدمک زنجیر بر دستو پایم

ای که تو دادی جانم

 گو به من تا کی بمانم

از پنجه ی تغدیر

 من کی رهایم

...

فریدون تنها بود و تنها ماند...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 16:42 توسط سایه امید| |

دلم هوس دیدن یک فیلم قدیمی کرده.یک فیلمی که برای دفعه ی nام ببینمش و باز هم از دیدنش لذت ببرم بس که زیباست.یک فیلم مثل،مثل...مثل...نمی دانم.مثل خیلی از فیلم هایی که دوستشان دارم و دیالوگ هایشان را حفظم.نه اینکه زور زده باشم برای حفظ کردنشان.توی ذهنم حک شده اند بس که قشنگند... 

 

یادش بخیر )بدون حسرت(

آنه ! تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ،
وقتی روشنی چشمهایت ،
در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات ،
از تنهایی معصومانه دستهایت ،
آیا می دانی که در هجوم دردها و غم هایت ،
و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات ،
حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟
آنه ! اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ،
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی ،
و آینک آنه ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار تو...

 

كل زندگي من پر شده از اين عشق هاي افلاطوني ... لعنت به افلاطون

 

-تا حالا بهت گفته بودم چه قدر دوست دارم؟

-نه...

-عجب ... فکر کردم گفتم،خیلی...خیلی زیاد...

 

فيلم پدرخوانده (جايي كه آل پاچينو جلوي پدر دختر محبوبش مي ايسته و ميگه) :
اسم من مايكل كورليونه ... يه آمريكايي ام كه تو سيسيل مخفي شدم ... خيليا ممكنه واسه اين اطلاعات بهت پول بدن اما بدون كه دخترت بي پدر ميشه ... عوض اينكه صاحب شوهر بشه.

 

سرهنگ اسلیدی به چارلی در فیلم بوی خوش زن :
به دوستت دروغ بگو ، به زنت خیانت کن ، به مادرت سالی یه بار زنگ بزن ... زندگی همین مزخرفاته چارلی

 

آدمیزاد تنها موجودیه که دچار قرب و بعد می شه ، گاهی دچار دوری گاهی هم گرفتار نزدیکی...
و همینه که باعث دردسر می شه.
خیلی از چیزای دور و زیبا ، وهم و سرابن؛
خیلی چیزام اونقدر نزدیکن که دیده نمی شن...      چهل سالگی. عزت الله انتظامی

اگر جنگ و صلح بویی داشت می دونم که بوی کتاب داشت.اولین چیزی که تو جنگ میسوزونند کتاب.

خیلی هارو  یادم نمیاد و خیلی ها هم یادم نمیرن... 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:50 توسط سایه امید| |

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی … ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزید
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید
شعر، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآلود
جان من بیدار شد، بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من، نقش خوابی بود

ای خدا … بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟

دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من!
ای دیغا، در جنوب! افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:27 توسط سایه امید| |

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم

فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 21:44 توسط سایه امید| |

سردی این روزها به یک سو سردی تو و تاریکی رابطه مون سوی دگر...

این روزها چه حس نزدیکی با شعر اخوان دارم. هرچند میدونم که تکرار مکررات باشد ولی نتوان از کنار این شاهکار گذشت. شاهکاری که توسط بزرگانی چون استاد شجریان و استاد علیزاده به اوج احساس و موسیقی میرسد. باشد که درک این روزهای جامعه را بر ما آسانتر کند. و ما را کمی به خود آورد در کنار لذت و احساس زیبای که ما می دهد...


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !



منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور



نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است .



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است
...

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 10:37 توسط سایه امید| |

 بنگر به جهان، چه طرف بربستم؛ هیچ
 وز حاصل عمر، چیست در دستم؛ هیچ
 شمع طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
 من جام جم‌ام، ولی چو بشکستم، هیچ
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 10:20 توسط سایه امید| |


Design By : Night Skin